.

۱۳۹۱ آبان ۲۴, چهارشنبه

رسانه‌هایی کمتر از ستار

رعدنيوز:سايت جرس:
 در این روزهای سرد و خشن ایران، کمتر رسانه‌ای می‌تواند مدعی شود که به قدر وبلاگ این شهروند، به صراحت گفته و نوشته است.  

پنج روز از انتشار خبر به قتل رسیدن یک شهروند وبلاگ‌نویس، آن‌هم بر اثر شکنجه گذشت، اما حاضر نشدند خطی خبر در موردش منتشر کنند؛ تا هنگامی‌که مثل اغلب این روزها، خبر واقعه از «بالا» رسید. ستاد موسوم به حقوق بشر قوه قضاییه که بیانیه داد، امکان گزارش گوشه‌ای از فاجعه ممکن و مجاز شد.

روزنامه‌هایی که تنها عنوانی را یدک می‌کشند و خبرگزاری‌هایی که فقط عنوان رسانه را حمل می‌کنند. وضع وخیم انسداد رسانه و گردش آزاد اخبار و اطلاعات در ایران چنان است که حتی پس از انتشار خبر قتل ستار بهشتی توسط نهاد قضایی، باز هم اکثریت نشریات و خبرگزاری‌ها نخواستند ـ جرأت نکردند ـ سرکی به رویداد ناگوار بکشند؛ ماجرا را ریشه‌یابی کنند؛ مقام مسئولی را در فتا (پلیس فضای تولید و تبادل اطلاعات نیروی انتظامی) به پرسش کشند؛ از سازمان زندان‌ها در مورد وضع اسف‌بار ستار هنگامی‌که به اوین منتقل شده بود، سئوال کنند؛ حالی از مادر و خانواده‌ی داغدارش بپرسند و از چگونگی برگزاری آیین تشییع و تدفین وی جویا شوند؛ بپرسند که پزشکی قانونی در مورد دلیل مرگ متوفی در پرونده‌اش چه نوشته و چگونه؛ قاضی کشیک و دستگاه قضایی در این روند کجا بوده؛ و... و القصه، آن‌چه را در حوزه‌ی رسانه، مکلف به انجام آن هستند، و به‌مثابه‌ی تکلیفی تخصصی، ادا کنند.

این، وضع اسف‌بار رسانه و روزنامه‌نگاران/خبرنگاران در ایران امروز است. آن‌جا که رسانه‌ها حتی از وبلاگی هم عقب می‌مانند؛ همان وبلاگی که کارگری با مدرک سیکل راه انداخته بود و در آن درددل می‌نوشت: ستار بهشتی؛ شهروندی که به‌دلیل همین حق‌گویی‌ها و حقیقت‌جویی‌هایش هدف تهدید و خشونت مکرر قرار گرفت، و درنهایت به‌گونه‌ای ضدانسانی قربانی بسته‌خواهی فضای اطلاع‌رسانی در ایران شد.

تمام آرشیو ستار ـ چنان‌که در یکی از گفت‌وگوهایش توضیح می‌دهد ـ دفترهایی بود که بریده اخبار روزنامه‌ها و نقل قول مسئولان امور را خود ثبت می‌کرد. مستنداتی برای نقد؛ برای اعتراض به وضع ناگوار حاکم بر کشور؛ وضعی که علل و عوامل آن چندان نیاز به کاوش ندارد، و تنها دل شیری می‌خواهد برای تبیین و توضیح؛ فریادی برای «آگاهی‌بخشی». و این کاری بود «سبز» که یک شهروند به ظاهر معمولی، در بالاترین سطح متحقق‌اش ساخت.

در برابر تلاش انسانی و ملی او اما، و حتی در برابر قتل ناجوانمردانه‌اش، سایت‌ها و خبرگزاری‌های و وبلاگ‌های مدعی اصول‌گرایی، نشان دادند که به چه میزان از بدیهی‌ترین اصول انسانی و اخلاقی و عرفی و دینی در فاصله‌اند. سکوت مرگ‌بار حاکم بر این رسانه‌ها، بار دیگر شأن یک‌یک آنها را در حد تریبونی برای ستایش قدرت مطلقه، و نه انجام وظیفه‌ی دینی حتی، عریان ساخت. رسانه‌هایی برای باندهای تشنه‌ی قدرت. بازوهای تبلیغاتی و ایدئولوژیک برای نشر معرفت دروغین و تحریف حقیقت و تقدیس خشونت. دانسته یا ندانسته، همراهان این رسانه‌ها، شریک جرم سکوت در برابر مرگ یک بی‌گناه شدند؛ انسانی که هم‌وطن آنان بود. ایدئولوژی یا منفعت مترتب بر اتصال به قدرت اما بر چشم‌ها و دست‌ها، بند زد. این‌چنین، سطری خبر از مرگ یک وبلاگ‌نویس بر اثر شکنجه منتشر نشد...

تکلیف رسانه‌های نیمه مستقل و نشریات غیرخودی نیز بار دیگر مشخص شد؛ جز دو سه مورد، جملگی باقی، زبان در کام کشیدند؛ نه مدیران مسئول و صاحب امتیازها و سرمایه‌گذارها مرد این دست میادین خطرخیزند، نه اندک رونامه‌نگاران و خبرنگاران جسور و متعهد به حرفه و هم‌وطن و میهن، موفق به تبلور ایده‌ها و مطلوب‌های خویش در فضای سرکوب و ارعاب و تهدید و محدودیت پیوسته و مزمن.
حتی وبلاگ‌نویس‌ها هم ترجیح می‌دهند با رعایت احتیاط مشدد بنویسند. تیغ تیز استبداد بر گلوی بسیاری رسانه‌ها و نویسندگان، محسوس است.

نمونه‌هایی چون «ستار»، این‌چنین کمیاب‌اند؛ بس کمیاب. و آیا هدف قرار دادن بی‌رحمانه و سبوعانه‌ی وی، از همین رو نبود؟ اعمال حداکثری خشونت توسط «پلیس فضای تولید و تبادل اطلاعات نیروی انتظامی»، برای آن‌که دیگر بازیگوش‌ها و متوهمان، محاسبه‌ای بیشتر در کار کنند؟

دلیل برخورد ضدانسانی با ستار هرچه بود، به دشواری می‌توان در این ادعا تشکیک کرد که در این روزهای سرد و خشن و خشک ایران، کمتر رسانه‌ای می‌تواند مدعی شود که به قدر وبلاگ این شهروند، به صراحت گفته و نوشته؛ و کمتر روزنامه‌نگار حرفه‌ای در ایران می‌تواند ادعا کند که به سقفی که این کارگر دارای مدرک سیکل، در اطلاع‌رسانی و نقد وضع زمانه رسید، دست یافته است.

نشریات رنگین و فاخر چند صد صفحه‌ای و آغشته از آگهی، وقتی نسبتی با درد اغلب مردمان زمانه برقرار نمی‌کنند، ناگزیر جایی در خانه‌های شهروندان نمی‌یابند. روزنامه‌های بیشتری هر روز افت تیراژ پیدا می‌کنند و «زرد»های فزون‌تری در دوران درددل‌ها نق زدن‌های بیمارگونه و دشنام‌های تند محافل و مجامع خانوادگی و تاکسی و اتوبوس و مترو، مخاطب می‌دزدند.

تمامیت‌خواهی حاکمان و دستگاه سیاسی ـ امنیتی مسلط به کنار؛ وبلاگ ستار بهشتی، واجد چه ویژگی‌ها و ایفاگر چه نقشی بود که چنین غریب، صاحب/نویسنده‌اش را آماج شکنجه قرار داد؟

اگر رسالت فاشیست‌ها تهورستانی و شجاعت‌ربایی و القاء جبن و زبونی و ترس در دل‌هاست؛ آزادگان و بی‌باکانی چون ستار بهشتی با یک وبلاگ، چنین شجاعانه و در خور ستایش به ستیز با ترس و یأس می‌روند.
دستگاه اقتدارگرا و متکی به شخص رهبر، مستولی و مسلط بر ارکان کشور از تهدید و محدودسازی رسانه‌ها، و از القاء ترس و تکثیر خودسانسوری در دل و قلم نویسندگان و روزنامه‌نگاران و اصحاب رسانه، فاجعه‌ای برای ایران می‌آفریند که مرگ تلخ و دردناک و فراموش نشدنی ستار، روزی در برابرش به چشم نیاید. چشمان آیت‌الله خامنه‌ای و باند امنیتی ـ نظامی ـ رانتی همسو و گرداگرد وی، نه تنها در برابر خون بی‌گناهانی چون ستار مسئول‌اند و لاجرم، روزی باید پاسخ‌گو شوند؛ بلکه ـ چنان‌که شواهد متعدد تاریخی گواه می‌دهد ـ بی‌گمان تاوان سنگینی به‌خاطر سرکوب و انسداد رسانه‌ای هولناک در ایران امروز، فردا روزی نصیب خود و کشور خواهند کرد.

هیچ نظری موجود نیست: